|
فقط به خاطر تو |
|
|
از ۵ شنبه تا حالا هزار تا بلا سرم اومده یه بار یه زنه زنگ زده به بابا گفته این پسره دروغگویی بیش نیست و... فرداش مامان سعید بلاخره تهدیدش رو عملی کرد و ماجرای ارتباط من و سعید رو به خانوادم گفت چشمتون روزه بد نبینه تا شب ۳ بار به بابام قرص زیر زبونی دادیم تا به اون روز گریه بابام رو ندیده بودم مامانم اینقدر خودش رو زد که تمام تنش کبوده منم که دیگه شدم یه روح متحرک مامان سعید چیزی بهش بروز نداده بود بابا هم که دید اینطوره به مامانش گفته بود تنها هم بیاد دخترم رو بهش میدم خلاصه یک شنبه شب مامان بزرگم و عمو و زنش و خاله و شوهرش و آبجیم جمع شدن قرار بود بعد نماز بیان بعد نماز شد ساعت ۱۰ شب قبلش هم بابای سعید به بابا گفته بود خانمم راضی نمیشه بیاد عمو و عمه و مادر بزرگ و بابا و شریک سعید و شوهر عمه اش اومدن مثل اینا که اومدن لباس بخرن هی چک و چونه زدن و من و سعید هم فقط نگاه کردیم نه من و نه خانوادم راضی نبودیم نه از مهریه یا هرچی از این نوع برخورد از نیومدن مامانش و خواهرش و از سرنوشت کوفتی که خودم برا خودم رقمش زدم دوشنبه صبح زود رفتیم برای آزمایش عکس نبرده بودیم و چون رفتیم بیاریم دیر شد گفتن ۵ شنبه تازه همون روز تولد سعید بود دلم براش میسوزه میخوام کاری بکنم که حداقل با من هیچ وقت این احساس های بد رونداشته باشه باید مثل بیوه زن ها عقد کنم اما مهم نیست چون من به عشقم به رویام میرسم کاش تا اون موقع مامان سعید هم راضی میشد به خدا من بهش بی احترامی نکردم از سعید هم خواهش کرده بودم که باهاش مهربون باشه هر چی هم میگم چرا اینطوری شد میگه مامانم لج کرده میگه دیگه نه برا خواهرم پا میزارم نه دیگه تو هیچ مراسمشون شرکت میکنم امروز ازش خواهش کردم بره مامانش رو بیاره خونه و خودش و باباش باهاش آشتی کنن امیدم فقط به خداست تا کی دیده بود یه دختر با یه کوه غم ازدواجش رو جشن بگیره کوفتم شد حتی دیگه نمیتونم تظاهر به خوش حالی بکنم دیگه نمیدونم
+ به قلم جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
پنجشنبه ای سعید با مامانش و خواهرش اومد تا شاید این دفعه درست بشه مثلاٌ اومده بودن عروس و داماد هم دیگه رو بینند مامانش لام تا کام حرف نزد فقط سلام و خداحافظ اما خدایش خواهرش رفتار خوبی داشت کاش به من کتک میزد تا سر حد مرگ اما اینکار رو نمیکرد واقعاٌ میگم .
+ به قلم شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٦ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
شب جمعه اس دلم گرفته
خیلی به قول سعید یه جوری ام
دلم میخواد برم بالای یه جای بلند داد بزنم
ای خدا ...
ای روزگار ...
تمومش میکنی یا نه
وقتی میبینی مامانت داره جلو چشمت آب میشه
وقتی میبینی برای به دست آوردن یه عشق جدید دل عشق همیشگیت مادرت
رو میشکنی غرورش رو زیر پات له کردی از خودت از زندگی سیر میشی
من نمیخواستم اما شد ... دلم عاشق شد
چطور بهش بگم که عشق گناه نیست
خدایا منو جلو ی خانوادم شرمنده نکن
من جلوی تو شرمندم
تو نذار دیگه بد تر بشه تو از دل من خبر داری
تو گفتی در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
شما بگید چه کار کنم شما برام دعا کنید خیلی محتاج دعام
+ به قلم پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
- تو دیونه ای
-تو نمی فهمی
-خودت نمیدونی گیر...
احمق تر از تو ندیدم آخه آدم خودش خودش رو می اندازه تو چاه
...
اینا حرفهای خوبش بود که می شد گفت خیلی دلم رو شکست
خدایا حداقل اگه به دلم نمیرسه به روزم برسونش
+ به قلم یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٧ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
خودم نمیدونم چی میخوام بنویسم
کلافه ام... گنگ ... سر در گم
حس میکنم یه چیزی تو من گم شده
شاید که یه هدف باشه
شاید که یه...
اما تو خودم که میگردم یه نفر باهامه یکی که
خودش حتماْ حال منو خوب میکنه
اون بهم گفته اکه یه روز احساس کردیهیچ کس رو نداری
اگه دیدی پدر و مادرت خواهرو برادرت یا عشقت تنهات گذاشتن
من هستم
حتی اگه اینا رو برای دلخوشی من یا بقیه گفته باشه بازم
ارزش داره
حداقل واسه دوست داشتن اون دیگه سرزنش نمیشم
و واسه ندیدنش زندانی نمیشم
چون همیشه با منه
هر چی هم بخوام بهم میده پس چرا من نگم
خدایا دوستت دارم!
+ به قلم یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
دلم میخواد دلم میخواد بشینم عین پیر زنا نفرین کنم زندگی رو
این دلم رو بکنم بندازم جلوی ...
تا ببینند چقدر خونه
دلم میخواد
بشینم یه جا زار بزنم هیچ کی نپرسه چته
دلم میخواد
یادم نیاد تو گذشته چه خبر بوده
دلم میخواد
یکی نجاتم بده
دلم میخواد
همه ی دنیا بدونند وقتی یه حرفی تو دلمه مجبورم به روم نیارم بغض تو گلوم خفه ام میکنه
دلم میخواد
یه نفر بگه اونایی که دیدی خواب بوده بیدار شو
بگه تموم شد یه آرزو کن
اون وقت من بگم...
وای خدا دلم چقدر حسرت داره
دلم واسه ی دلم میسوزه
+ به قلم شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٧ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
سعید عزیزم ببخش که دیگه نمیخوام ببینمت
ببخش که دیگه نمیخوام جواب تلفن ها تو بدم و بهت زنگ بزنم
یه چیزایی تو این دلمه
که...
ندونی بهتره
به یادم میمونی...همیشه
همین!
+ به قلم دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
من برای تو میخونم هنوز از این ور دیوار لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز
هر جای غصه که هستی خاطره هاتو نگهدار
تو نمیدونی عزیزم حال روزگار ما رو
توی ذهن آینه بشکن تک تک حادثه هارو
هم غصه بخون بامن تو این قفس بی مرز
+ به قلم یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:٢۱ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
خدایا راضیم به رضای تو همان کن که میدونی برام بهتره
+ به قلم چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٠ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()
ای خدا من از تو گله دارم ای خدا من اونی نبودم که تو میخواستی اما اونی هم نبودم که نمیخواستی ای خدا من از تو گله دارم ای خدا دلگیرم ازت تو گفتی من هیچ وقت بندم رو تنها نمیذارم اما تو هم شدی مثل بنده هات
+ به قلم یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ توسط مریم نظرتون رو بگین ()